پارسا پارسا ، تا این لحظه: 15 سال و 8 ماه و 23 روز سن داره
مهرسامهرسا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 10 روز سن داره

پارسا و مهرسا

يك روز پر كار

يك روز مامانم با يك چمدون پر از لباس منو برد يكجايي.......... واي  تا رفتيم يكم باهام بازي كردند و بعد نشستم هي نور و صداي چيك چيكو چيزهاي جديدي بودند اما در اين ميان يك چيز خيلي اشنا بود اونم دوربين اون خانمه كه مثل دوربين خودمون بود اما اتفاق بد اون روز اين بود كه من هي لباسهامو عوض ميكردم و من خوشم نميومد اما نتايج كار اون روز مامانمو، بابامو ،همه اطرافيانمو خيييييييييلي راضي كرده بود اره ديگه من رفته بودم اتليه واينم چندتا از عكسهاي اون روز   ...
30 شهريور 1390

بازي

مامان يكسري وسايل بازي جديد برام خريده كه من باهاشون بازي كنم اما من دوست دارم كه مامانم قشنگ برام بچينه ومن با يك اشاره خرابش كنم هوررررا ...
27 شهريور 1390

يك لباس متفاوت

يك روز مامانم تصميم گرفت كه لباسامو عوض كنه منم طبق معمول شروع كردم به دادو فرياد ولي اينبار لباسها خيلي زياد بود يك پيراهن يك جليقه ويك كت و من بازم دادميزدم براي اينكه ساكت بشم سوار موتورم  كرد ويكدفعه ازم يك عكس گرفت ...
27 شهريور 1390

اولين خداحافظي.........

براي اولين بار بود كه بابايي ميخواستن برن سركار ومن كه بغل ماماني بودم خيلي ناراحت شدم وگريه كردم اخه اين سري كه پدرجونم اومده بودند تهران من خيلي بيشتر حضورشو متوجه ميشدم  براي همين دوست داشتم اونموقع منو هم با خودش ببر اما نبرد ومن خيييييييييييييلي كوتاه گريه كردم وخيييييييييييييلي سريع همه چي يادم رفت وماماني منو برد سروقت سنتور بابايي و با اون دوتا چوباش !!!!!!!حسابي منو برد تو حالو هواي موسيقي!! البته اگه ميدونستم كه بابايي انقدر دير برميگردن با اين چيزها حواسم پرت نميشد تازه مامانم همش نگران دفعات بعد هست كه من كاملا متوجه ميشم ودلم براي باباي مهربونم تنگ ميشه اميدوارم وقتي كه خودم اين مطلب را ميخونم كار بابايي ديگه اقماري ...
25 شهريور 1390

هفت ماهگی

من الان یک پسر هفت ماهه هستم کارهای زیادی یادگرفتم میتونم بگم جیییییییییزززززززززززز خوشگل خوشگل میشینم غذا میخورم :فرنی،حریره،سوپ،پوره میوه و یکبار هم آبگوشت اینم عکس تولد هفت ماهگیمه مامانم میگفت کی بشه تولد هفت سالگیت،مگه چقدر مونده تا هفت سالگی!!!!!!!! ...
14 شهريور 1390

جوجو

دو روزه تا من میرم تو اشپزخونه مامانم هی میگه پارسا جوجو کو؟منم مونده بودم اخه من چه میدونم جوجو کجا رفته ؟ خودتون پیداش کنید درسته که من به همه چی خییییییییییلی زیاد دقت میکنم ولی اخه من جوجو رو که نمیشناسم تا اینکه دیدم وقتی مامانم اینو میگه دستشو طرف جوجوی بالای هود میبره  با خودم گفتم اخیش پیداشد دیگه از من نمیپرسن ولی دیدم نه بازم مامانم میگه جوجو کو؟ و من چون فهمیده بودم که  مامانم هی یادش میره  تا میگه جوجو کو سریع نگاه میکنم بالای هود تا مامانم جوجو رو پیدا کنه انقدر هم ذوق میکنه مامانم،  نمیدونم تا قبل از اینکه من بیام چه جوری جوجو پیدا میشده ؟ تازه کلی هم منو تشویق میکنن البته عکسی که مشاهده میکنید مدل نگاه کردن منو به جوجو...
14 شهريور 1390

فرار بزرگ

یک روز که مامانم میخواست نمازشو بخونه منو گذاشت تو روروئک تا هم سرم گرم باشه هم ببینمش خلاصه........ پاهام بازمین تماس پیدا کرد کمی پاهامو به زمین کشیدم دیدم یک اتفاقی افتاد من حرکت کردم همینطور ادامه دادم تا اینکه از جلوی چشم مامان دور شدم  دورتر وبازهم دورتر تا اینکه از در اتاق هم بطور ماهرانه ای رد شدم و این بود داستان یکی از اولینهای من و اولینها همچنان ادامه دارند.... ...
14 شهريور 1390

چه جوري درسته ؟

من ديدم مامانم يك جور ديگه رو صندلي كامپيوتر ميشينه اما منو اينجوري رو صندلي قرار دادن كدوم مدلي درسته؟ فهميدم اينطوري درسته ...
4 شهريور 1390

دستهاي من

تو اين 7 ماهي كه از زندگي من ميگذره به دستهام بيشتر از همه چي دقت كردم. اينكه چه شكلي هستن؟ چه كاربردهاي دارن؟ اما يكي از نتايجي كه به دست آوردم را در تصاوير زير مشاهده ميكنيد: قدم اول دقت زياد قدم دوم دقت خييييييييييلي زياد قدم سوم خوردن اين دستهاي خوشمزه به به بله بهترين كارايي براي من خوردنشون بود       ...
4 شهريور 1390